فصل اول : دیباچه
عرب بود مثل تمام مردم اطرافش و چهل سال تمام در بين مردم و با مردم زندگي کرده بود، در شادي آنها شاد بود و از درد و غصه آنها دلش غصه دار مي شد. اما اين جوان عرب با بقيه جوانها فرق مي کرد. چوب و سنگ نمي پرستيد، نه زور مي گفت و نه زير بار حرف زور مي رفت. فريب دلق و سجاده راهبان و خاخامان و دوز و کلک کاهنان را نمي خورد چون که او مي انديشيد.
آري محمد اين جوان عرب با اينکه جسمش با مردم بود ولي در بين آنها تنها بود. لذت انديشيدن او را گه گاه به درون خلوت غاري دور از هياهوي مردم مي کشاند. وقتي خديجه، عزيز خود را در شهر نمي ديد مي دانست كه در دل كوه نور و در كنج غار حرا آرام گرفته و دور از هياهوي مردم به انديشه فرو رفته است.
وقتي تنها مي شد به خودش , به مردم دور و برش , به جهان اطرافش, به همه و همه مي انديشيد و سرانجام در اين انديشيدن به يكي مي رسيد ؛ به كسي كه به چشم نمي ديد ولي به دل احساسش مي كرد. مي دانست كه پشت پرده خبرهايي است حضور او و نفسهاي گرمش را در همه جاي هستي احساس مي كرد.
اين فكر محمد بود كه او را از مردم عادي متمايز كرده بود. او مثل بقيه تقليد نمي كرد بلكه خودش مي انديشد و در دل به خداي بزرگي مي رسيد كه نه چوبين بود و نه بيدادگر. خدايي كه راهب ها در ترك دنيايشان و خاخام ها در حرص به دنيايشان به او نرسيده بودند.
***
شراب عشق محمد به آن عزيز پشت پرده، چندين سال بود که در درون شيشه خلوت و تنهايي غار حرا صاف شده و از هرپليدي خالص گشته بود و اين رهرو کوي دوست به حدي از معرفت رسيده بود که دل محرم راز شده بود و در حرم يار مقيم. کم کم پرده ها کنار مي رفت و او لايق همکلامي با معشوق مي گشت تا اينکه شبي از شبها وصال دوست ميسر افتاد و او شبي را همکلام با معشوق گشت...
آن شب، شب قدر او بود. شبي که بايست قدر آن را مي دانست و از همکلامي با محبوب تا صبحدم بهره مي برد. آن شب ثمره چله نشيني ها و خلوت گزيني هايش را مي چشيد، گروه گروه فرشته را مي ديد که بر دلش فرود مي آيند و نور هديه مي آورند.
کلامي نبود، کلمه اي نبود هر چه بود از جنس نور بود و نگاه. حقيقت بي پرده اي که با دنيايي حرف و کلام نمي شد آن را بيان کرد. آن شب دل محمد سرشار از ياد و نام پروردگارش گشته بود.
و ناگاه ندايي در غار طنين انداز شد و اولين کلام الهي متبلور گشت...
بخوان.. بخوان...
بخوان به اسم پروردگارت که آفريد...
***
با نزول نخستين آيات سوره علق دوران آماده سازي محمد آغاز مي شود. دوراني که در آن آمادگي لازم را براي اعلام عمومي رسالت خود بدست مي آورد و اين دوران سه ساله فرصت مناسبي بود تا پيشواي مبارزه با مثلث شوم زر و زور و تزوير آماده قيام گردد.
اين سوره که شرح وظايف دوران خودسازي به شمار مي آيد فهرستي از برنامه هاي تربيتي اين دوران را بيان ميدارد و شرح مفصل اين برنامه ها در سوره هاي بعدي و با جزييات بيشتر اعلام مي گردد. از جمله اين برنامه هاي تربيتي مي توان به موارد زير اشاره کرد :
اولين برنامه تربيتي آماده سازي روحي محمد و قطع تعلق خاطر او از غير.
دومين برنامه بيان تعليمات قرآن و تربيت ياران خاص و پاکسازي جسمي و روحي
سومين برنامه طاغوت شناسي و شناسايي عوامل طغيان
چهارمين برنامه بيان عواقب طغيان و سرانجام طاغوت و آماده سازي براي ايستادگي در برابر طاغوت
پنجمين برنامه و در واقع آخرين برنامه زمينه سازي براي رسيدن به قله قاف قرب الهي و اوج کمال بندگي يک انسان و الگو و نمونه شدن براي تمام بشريت..
تاريخچه
اکنون روايت تاريخ را از واقعه نزول اولين کلام الهي به محمد بخوانيم:
تاريخ واقعه نزول وحي را اينگونه نگاشته است كه :
پيش از اين وحي صريح و آمرانه "اقراء" محمد در هر سال مدتي را در غار حراء خلوت مي گزيد و به عبادت و تفكر مي پرداخت و گهگاهي روياهاي روشني چون سپيده صبح بر حضرتش نمايان مي شد و صداهايي چون بانگ جرس يا طنين زنگ به گوشش مي رسيد . زماني پس از ديدن اينگونه روياها وشنيدن صداها , در خلوتگاهش نور تاباني مي ديد و نداي يا محمد مي شنيد اين حالات و مناظر گويا پيش درآمدهايي بود تا ذهن و قلبش را براي ظهور وحي و نزول آيات آماده و مانوس شود و به انديشه اش وادار و روحش را بدان سوي كشاند . چون سنش به چهل سالگي رسيد در همان حال كه در آن غار به عبادت و تفكر مشغول بود ناگهان صدايي بگوشش رسيد كه مي گفت : اقراء!.
خود را آماده كرد و ذهنش را متوجه آن بانگ كرد و فرمود: ما انا بقاري خود ايشان گويند: سه بار آن گوينده من را به سوي خود كشيد و فشرد و رها كرد و درهر سه بار مي گفت اقراء! بار سوم اين آيات پنج گانه نازل شد .
پس از ان از غار حرا بيرون آمد, درحاليكه جذبه و آهنگ آن صدا همه وجودش را گرفته و او را مشغول نموده بود و همه موجودات را زنده و متحرك مي ديد و از آنها بانگ سلام و تسليم مي شنيد تا به دامنه كوه رسيد باز صدايي شنيد كه مي گفت: اي محمد , تو پيامبر خدايي و من جبرائيلم.
وقتي كه محمد شرح ماجرا را با همسرش در ميان گذاشت خديجه به مشورت با يكي از بستگانش پرداخت و وقتي كه وظيفه سنگين محمد را دريافت به او اميد داد و عزم او را در رسالتي كه داشت جزمتر كرد و پيامبرخدا با سخنان آرام بخش خديجه استوارتر و با يقين بيشتر آماده پذيرش دوباره سروش وحي گرديد."