دیباچه : نگرشي دوباره به مجموعه اشارت
چگونه از قيام صحبت كنم در حالي كه خودم نشسته ام ؛ چگونه از صبح بگويم كه خود به شب خو كرده ام ؛ چگونه از بيداري سخن بگويم كه خود خوابيده ام. چندين بار خواستم اين مجموعه را شروع كنم ولي هر بار كه به سوي آن آمده ام با خود گفته ام مگر من رسالت اقراء را بجاي آورده ام كه اكنون به سراغ بيدار كردن خفتگان و مزملان باشم.
نوعي احساس اضافي بودن و بي مصرف بودن به من دست داده است چگونه از خوبي و صفا و عشق صحبت كنم و چگونه مردم را به صبح مژده دهم در حالي كه آنان بخاطر لقمه أي نان صبح تا شام مي دوند و به خاطر لقمه أي انسانيت و شرف و عزت خويش را گرو مي دهند چگونه از زيبايي صحبت كنم كه امروز زيبايي را به يك مشت اسكناس مي فروشند. و از دست من كاري ساخته نيست مگر افسوس خوردن و افسرده شدن.
×××
… شاهكار است واقعا دستتان درد نكند تا حالا يك همچو چيز نخوانده بودم مي بينم كه چند سال ديگر شما هم توي تلويزيون مثل دكتر قمشه أي سخنراني مي كنيد و من با افتخار به همه مي گويم كه همكلاسم بوده ايد…
توي دلم به خودم مي خندم . اين مهملاتي كه بهم بافته ام چه دردي را دوا مي كند مردم دنبال يه لقمه نون هستند من اومدم توي گوششون «ازون» مي گم !؟
×××
… تو كه تخصصت اين كارا نيست چرا خودتو علاف كردي اين همه ملا و آخوند بس نبود تو هم قاطي آنها شدي بذار اونا كارشونو بكنند توهم درستو بخون برو مدركت رو بگيرو به فكر آيندت باش اينها همش كشكه !!!
مگه تخصص من چيه فرض كن شدم مهندس درجه اول اين مملكت ولي وقتي نتونم از علمم بخاطر سوئ مديريت سوئ برنامه ريزي قدرت طلبي رانت خواري و هزاران دوز و كلك ديگر استفاده كنم مشكلي از درد اين مملكت رو دوا كنم به چه دردم مي خورد. خانه از پايبست خراب است تا فرهنگ جامعه تغيير نكند تا مديريت ها اصلاح نشود صدتا مثل من هم يا در خيابان مسافركشي مي كنند يا اگه دستشان به دهنشان برسد راه سفر به خارج را در پيش مي گيرند و ترك وطن مي كنند.
خواستم رهايش كنم و به فكر آينده خويش باشم كه ديدم بار اقراء نه بار راحتي باشد كه وقتي زمين بگذارم آسوده باشم كه زمين گذاردن آن براي من از به دوش كشيدنش دشوارتر است.
و با اين حرف ها و مهملات هفته ها سپري كردم تا به شب اقراء رسيدم ؛ شب مبعث. تصورش را بكنيد كه در يك چنين شبي محمد دستور اقراء را گرفت. آيا محمد مي انديشيد كه روزي بتواند جهل اين جاهلان را به جان بخرد و آنان را دانا كند از بيابان گرد عارف و از برده حر بسازد. آيا محمد نيز مثل من با ديدن اين همه فساد و زشتي و تباهي نا آميد مي شد و گوشه أي كز مي كرد. نمي دانم ولي اين را مي دانم كه فرمان اقراء بر زمين نماند محمد بر دوش كشيد ولي خداي محمد نيز او را ياري كرد. صعه صدرش داد ؛ دانش و شعور و معرفتش داد تا شراب معرفت را به ديگران نيز مزمزه كند.
خدايا أي كاش در اين شب بلند نشده بودم أي كاش قم اليل را نشنيده بودم الان مثل همه خواب خوش بودم و آقا مهندس !
و اين بار اقراء كمرم را شكست…
و حافظ اين يار شبم و همراه روزم باز نصيحتم مي كند و دلداريم مي دهد كه:
نشاط و عيش و جواني چو گل غنيمت دان كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ
مهدي بهاريه
آبان ماه 1380 ـ