شب صحبت

براي اينكه كسي محمد گردد و لايق بار اقراء ، بايست كه وحدت و رحمت را با تمام وجود لمس كرده باشد. بايست كه جام دلش از پليدي ها و زشتي ها پاك گرديده باشد تا كه شراب معرفت در آن بجوش آيد ، بايست خود را قطره أي از درياي بيكران اين هستي ببيند كه محو آن گشته و نه نامي و نه نشاني از موجوديتش باشد. پاره أي از همين هستي و تكه أي از فضا و زمان باشد كه در آن رشد مي كند و مي بالد ، گرچه دلش در اوج آسمانها پر مي كشد ولي وجودش از همين طبيعت باشد. آنچنان حجم سبز روحش را گسترش دهد كه شكستن شاخة درختي در دوردست ترين نقطه دنيا خنجري بر دلش باشد و اشك كودكي در گوشه عزلت خراش روحش. در اين موقع است كه رحمت را با سر انگشت احساسش لمس مي كند و زيبايي گذشت را از چشمان مردم مي خواند.

و در اين موقع است كه الله را مي بيند ولي نه در كنج آسمان كه در لابلاي شب بوها و در جريان زنده حيات ؛

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه.

و در اين هنگام است كه رحمتش را همچون باران بر سر ديگران كريمانه نثار مي كند بي آنكه فخر و كينه و حسادتي باشد :

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي بخشد نارون شاخة خود را به كلاغ.

و اين يعني اوج وحدت و رحمت ، يكي شدن با مبداء هستي و سرچشمه رحمت الهي گشتن.

يعني بسم الله الرحمن الرحيم شدن.

و شب غار تنهايي است كه در آن مي توان به وحدت و رحمت انديشيد. مي توان جام دل را با نور الهي شستشو داد تا سرچشمه وحدت و رحمت گردد. مي توان شراب معرفتي را كه در دل جوشيده جرعه جرعه سر كشيد و مست و مدهوش شد. شب همان لحظه أي است كه مي شود فارغ از هياهوهاي اين زندگي پر از دود و غبار سر به آسمان بلند كرد و غرق ستارگان شد و با خود انديشيد كه من كجاي اين درياي بيكرانم ؛ نقطة مبهم سياره أي آبي رنگ در كناره كهكشاني كوچك ؛ ميان دريايي كهكشان.

و اكنون محمد در دومين نامه از سوي ربش درس خودسازي مي آموزد. درس وحدت و رحمت ؛ تا او خود به قله رفيع يكي گشتن و باران رحمت شدن نرسد نمي تواند جمعي پراكنده را سامان بخشد و به سوي او يعني الله روانه سازد. تا او رحمت را با سرانگشتان احساسش لمس نكند نمي تواند سر منشاء رحمت الهي گردد و ديگران را به خوبي و عشق و صفا فرا خواند. و خلاصه كلام اينكه تا خود خواب آلود و افسرده باشد نمي تواند شب زدگان را از خواب بيدار سازد و بخاطر اين است كه پروردگارش نداي « قم اليل » را به گوشش نجوا مي كند.

در طي طريق به همراه محمد اين بار وارد غار تنهاييش مي شويم تا از نزديك جوشش شراب عشق و معرفت را در دل محمد نظاره گر شويم باشد كه جرعه أي از آن بر دل ما نيز بنشيند و ما نيز مست و مدهوش ، طلسم شوم شب را بشكنيم و در برابر شب بايستيم و شبانگاهان در حريم يار واله و شيدا او را بجوييم و از او دم زنيم. با او هستيم تا ما نيز وحدت و رحمت را با تمام وجود لمس كنيم و دل و جانمان ، و كردار و گفتارمان آكنده از زيبايي و پر از محبت و رحمت گردد و روحمان به گستردگي هستي بيكران گردد كه آه رهگذري در دل شب ما را پريشان خاطر كند و لبخند شادي بر لبان غريبه أي شادمانمان كند.

شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما

بسي گردش كند گردون بسي ليل و نهار آرد

پست‌های معروف از این وبلاگ

بخش دوم : علي در آستانه قدرت

دیباچه : نگرشي دوباره به مجموعه اشارت

فصل دوم - بخش اول : یاد او