پست‌ها

فصل اول - بخش سوم : برنامه زماني قيام شبانه

نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَليلًا 3 أَوْ زِدْ عَلَيْهِ درس نخستين اين همه حساسيت در باره طول مدت شب زنده داري براي چيست؟ شرط موفقيت و رسيدن به هدف مطلوب داشتن برنامه و حركت بر طبق آن برنامه حساب شده است. محمد نيز از اين قانون استثناء نيست او براي اينكه در رسالتش موفق باشد بايد حتي در كارهاي شخصي و بظاهر كم اهميت خويش هم برنامه اي حساب شده داشته باشد و قيام شبانه آموزشي براي اين برنامه ريزي است تا در زندگي روزانه ي محمد نيز اين برنامه ريزي تعميم داده شود و تمام زندگي محمد داراي برنامه اي منظم باشد. تاكيد بيش از حد به زمان شب زنده داري كه بر خلاف روال اختصار گويي قرآن است بيانگر حساسيت رب محمد براي داشتن برنامه در اين قيام شبانه است. برنامه اي كه بر طبق آن محمد هم به خوابش برسد و هم به درس شبانه اش ، نبايد يك برنامه را براي خاطر ديگري قرباني كرد نه خواب طولاني و بي خبري، مناسب حال محمد است و نه باز ماندن از استراحت و خواب شبانگاهي بايد به هر يك برسد. اين نظام مندي كارهاي محمد باعث خواهد شد روزهنگام كه برنامه هاي گوناگون و متعددي دارد براي هر يك وقتي مشخص كند و هيچ كار...

فصل اول - بخش اول : خواب در چشم ترم مي شكند

يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّل 1 ؛ قُمِ الْلَيْلَ إِلّا قَليلًا 2 هان اي جامه به خويشتن پيچيده 1 ؛بپاخيز شب را مگر اندكي 2 خواب در چشم ترم مي شكند قيام شبانه در آغازين روزهاي رسالت ... روزهاي نخست است؛ محمد نياز به آرامش دارد ؛ در اين مدت كوتاه براي محمد اتفاقات بسيار بزرگي افتاده است از يك سو نحوه دريافت وحي و محتواي گنجانده شده در آن و از سوي ديگر مسئوليتي كه اين پيامها و اتفاقات براي او ايجاد مي كند باعث شده كه فايلهاي ذهنش پراكنده گردد و قدرت تجزيه و تحليل اين اتفاقات براي او دشوار گردد. او بايد مدتي را آرام باشد و درباره آنچه بر او القا شده بينديشد و تلاطم هاي ناشي از اتصال به منبع قدرت لايزال الهي را در دلش آرام كند. با اتفاقي كه در غار حرا افتاده ديگر حضور در خلوتگاه ديرينه اش آرامبخش او نيست. ناگزير براي فرار از هيجانات به خواب پناه مي برد تا لحظه اي آن را فراموش كند، مستي خواب كه به سراغش مي آيد بانگ سروش الهي در گوشش طنين انداز مي شود كه : اي لحاف بر خود پيچيده شب برخيز مگر اندكي. آري شب بهترين موقع براي كسب آرامش است وقتي كه همه جا ساكت است و همه ي جهان ...

فصل اول - بخش اول : آغاز اقراء اول ـ هان بيدار شو !

و اينبار آمده ام از خفتگان بگويم از خواب آلودگان شب زده بگويم از مزملان بگويم تا هم خود خواب از سرمان بپرد و هم ديگران را بيدار كنيم. وقت خواب نيست؛ كه اگر ما شب در خوابيم ولي خفاشان و جغدان بيدارند. اگر چشم روي چشم بگذاريم خانه هايمان ويران و دلهايمان فسرده خواهد شد و در سياهي شب گم خواهيم شد. شبي كه مايه آسايشمان است تبديل به مرگمان خواهد گشت و روزمرگي همه ما را در خواب خواهد كرد تكرار و تكرار و ديگر هيچ روز در دود غلتيدن و شب خسته در رختخواب غنودن ديگر مجالي براي انديشه نخواهد گذاشت. شب مي تواند بجاي پوشش غفلتمان غار تنهاييمان باشد همان غاري كه محمد در آن مي انديشيد و معرفت و عشق را با تمام وجود مي چشيد. آمده ايم تا بانگ سروش الهي را اين بار در شب بشنويم: ... محمد جان ! وقت تنگ است. شب پرستان بخواب رفتن آخرين بيدار را جشن گرفته اند. ديگر از نور و روشنايي آفتاب خبري نيست. گرمي آفتاب گونه ي كسي را نمي نوازد ؛ هوا بس ناجوانمردانه سرد است… « اي خفته زير لحاف شب را جز اندكي بپاخيز ؛ نصفش را يا اندكي از آن بكاه يا بيفزاي و قرآن را ترتيل كن » برخيز تا ببيني كه شومي جغ...

شب صحبت

براي اينكه كسي محمد گردد و لايق بار اقراء ، بايست كه وحدت و رحمت را با تمام وجود لمس كرده باشد. بايست كه جام دلش از پليدي ها و زشتي ها پاك گرديده باشد تا كه شراب معرفت در آن بجوش آيد ، بايست خود را قطره أي از درياي بيكران اين هستي ببيند كه محو آن گشته و نه نامي و نه نشاني از موجوديتش باشد. پاره أي از همين هستي و تكه أي از فضا و زمان باشد كه در آن رشد مي كند و مي بالد ، گرچه دلش در اوج آسمانها پر مي كشد ولي وجودش از همين طبيعت باشد. آنچنان حجم سبز روحش را گسترش دهد كه شكستن شاخة درختي در دوردست ترين نقطه دنيا خنجري بر دلش باشد و اشك كودكي در گوشه عزلت خراش روحش. در اين موقع است كه رحمت را با سر انگشت احساسش لمس مي كند و زيبايي گذشت را از چشمان مردم مي خواند. و در اين موقع است كه الله را مي بيند ولي نه در كنج آسمان كه در لابلاي شب بوها و در جريان زنده حيات ؛ و خدايي كه در اين نزديكي است : لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب ، روي قانون گياه. و در اين هنگام است كه رحمتش را همچون باران بر سر ديگران كريمانه نثار مي كند بي آنكه فخر و كينه و حسادتي باشد : من نديدم...

دیباچه : نگرشي دوباره به مجموعه اشارت

چگونه از قيام صحبت كنم در حالي كه خودم نشسته ام ؛ چگونه از صبح بگويم كه خود به شب خو كرده ام ؛ چگونه از بيداري سخن بگويم كه خود خوابيده ام. چندين بار خواستم اين مجموعه را شروع كنم ولي هر بار كه به سوي آن آمده ام با خود گفته ام مگر من رسالت اقراء را بجاي آورده ام كه اكنون به سراغ بيدار كردن خفتگان و مزملان باشم. نوعي احساس اضافي بودن و بي مصرف بودن به من دست داده است چگونه از خوبي و صفا و عشق صحبت كنم و چگونه مردم را به صبح مژده دهم در حالي كه آنان بخاطر لقمه أي نان صبح تا شام مي دوند و به خاطر لقمه أي انسانيت و شرف و عزت خويش را گرو مي دهند چگونه از زيبايي صحبت كنم كه امروز زيبايي را به يك مشت اسكناس مي فروشند. و از دست من كاري ساخته نيست مگر افسوس خوردن و افسرده شدن. ××× … شاهكار است واقعا دستتان درد نكند تا حالا يك همچو چيز نخوانده بودم مي بينم كه چند سال ديگر شما هم توي تلويزيون مثل دكتر قمشه أي سخنراني مي كنيد و من با افتخار به همه مي گويم كه همكلاسم بوده ايد… توي دلم به خودم مي خندم . اين مهملاتي كه بهم بافته ام چه دردي را دوا مي كند مردم دنبال يه لقمه نون هستند من ا...

فصل هشتم- بخش سوم: سخن پایانی

نگاهي گذرا بر سوره علق به نام خداي بخشاينده بخشايشگر بخوان ؛ به نام پروردگارت كه آفريد ـ انسان را از علق بيافريد ـ. بخوان و پروردگار تو بس كريم است. همان كه به قلم آموزش داد. به انسان آموخت ,آنچه را كه نمي دانست. اين گونه نيست ؛ بي گمان انسان طغيان مي كند. آن هنگام كه خود را بي نياز پنداشت. بي ترديد بازگشت به سوي پروردگار توست. آيا نگريسته اي آن را كه نهي مي كند ، بنده اي را ، آن دم كه نماز مي گزارد؟ آيا انديشيده اي كه اگر بر راه هدايت باشد ؟ يا فرمان به پرهيزگاري دهد؟ آيا انديشيده اي به اينكه اگر دروغ پندارد و روي گرداند؟ آيا نمي داند كه خدا مي بيند؟ اين چنين نيست ؛ اگر بازنايستد ، موي پيشاني او را به سختي بگيريم ـ موي پيشاني دروغگوي خطا پيشه را ـ پس هم مجلسيانش را بخواند ؛ ما نيز زبانيه خويش را فرا خواهيم خواند. هرگز ؛ از او پيروي مكن و سجده بر و نزديك آي. نخستين نامه سليمان هستي به پايان رسيد و اكنون پس از چهارده قرن اين نامه براي من و تو مانده است. اكنون نوبت ماست كه از اين آيات پند گيريم. از همان آغاز تصميم گرفتيم كه از غار حرا همراه محمد و پا به پاي وحي حركت كنيم...

فصل هشتم- بخش دوم: هرگز!

كَلّا لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ « 19 » هرگز ؛ از او پيروي مكن و سجده بر و نزديك آي. نه عاقلانه و سجده عارفانه از تنهايي نبايد هراسيد از سياهي شب و از تاريكي و مه آلودگي جهل نبايد ترسيد اگر همه جهان را نيز جهل و گمراهي گرفته باشد و همه در زمره ضالين باشند باز بايد ايستاد و تنهاي تنها همچون محمد به ابوجهل و تمامي هم پيالگي هايش به قارون ، به فرعون و به بلعم نه گفت و پشت به تمامي اربابان متفرق فقط بر آستان آن رب حقيقي پيشاني بر خاك زد و سجده اش كرد تا محمد گرديد و در قرب او لايق وديعه اقراء شد و قبس ناري در دست ، رسول و نبي او در اين تاريكي گشت كه بر رسول وظيفه گفتن است و بر نبي رسالت خبر دادن : گفتن از جهل مردم و خبر دادن از كوي نگار ، گفتن از بيداد ابوجهل و خبر دادن از لذت سجده بر آستان دوست. هم رنگ جماعت گشتن در عقيده و انديشه محمد كه سنگيني اقراء را بر دوش خويش احساس مي كند دشوار است و در قاموس او سكوت يعني ابوجهل گشتن. هركس كه بداند و سكوت كند ، هركس كه ستم ابوجهل را ببيند و سكوت كند ، هركس كه ديو جهل و گمراهي را ببيند و به جنگش نرود ، خود ابوجهلي مي شود...