فصل پنجم - بخش دوم : او مي بيند...


أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ يَري ؟ « 14 »

آيا نمي داند كه خدا مي بيند؟


او مي بيند ؛

او روي گرداني ابوجهل را مي بيند ؛ او رهبري ابوجهل را مي نگرد كه چگونه مردم را به سوي قعر نابودي مي كشد. او دروغ پردازي ابوجهل را مي داند. او تمامي كردار زشت ابوجهل ها را مي بيند ؛ مي بيند كه چگونه عده اي گمراه به دور ابوجهل گردآمده و ابوجهل آنان را به نافرماني از محمد فرا مي خواند. مي بيند كه چگونه ابوجهل دستور مي دهد كه انگشت بر گوشها فرو كنند تا كلام محمد و رب او بر روانشان نفوذ نكند. او همه اينها را مي بيند و همه كردار ابوجهل جاويد خواهد ماند تا درباره اش قضاوت شود.

ابوجهل هم مي داند كه خدا مي بيند. او ديگر جاهل نيست ، خداي محمد را نيز خوب شناخته است. مي داند كه پروردگار محمد راست مي گويد و راه محمد همان صراط مستقيم است اما واي از اين دنيا و واي از اين قدرت و شوكت و ثروتي كه اين عجوزه هزار داماد به انسان ارمغان آورده است. ابوجهل اكنون كافر است و تمامي دانسته هايش در پوشش منافع و مقاصدش پنهان گشته و خود را در پشت پرده هاي قدرت و شوكت و قداست پنهان مي كند تا عده اي بدبخت تر از خود را نيز به وادي طغيان كشاند. او مي داند كه رهبري گشته كه علاوه بر خود هزاران نادان و گمراه از راه هدايت را نيز در دوزخ گرفتاركرده است. او مست قدرت و شوكت بر اريكه قدرت تكيه كرده و همه چيز را از پشت عينك منفعت و مصلحت خويش مي بيند ، عينكي كه همگان را در ديد ابوجهل وسيله اي براي پيشبرد اهداف خويش مي پندارد. تاريكيي كه اين عينك در ديد ابوجهل گسترده باعث گرديده است كه نور قرآن و كلام نوراني محمد را نبيند.

اما آيا روزنه اميدي هست كه ابوجهل بر گردد؟ آيا مي شود او شيريني ثروت و لذت قدرت را رها كند ؟ آيا مي شود او عينك منفعت گرايي را از چشمانش بردارد؟ آيا اميدي هست كه ابوجهل به يكباره دگرگون شود و طغياني دروني عليه كردارش پديدار گردد و او را به سوي راه راست كشاند ؟ آيا او همچون عمر بن سعد حقيقت را قرباني حكومت خواهد كرد؟ يا همچون حر از نيمه راه طغيانگري و طاغوتي بر خواهد گشت و گرد تمامي شيريني ها و لذتهاي آني خط بطلان خواهد كشيد ؟

سخت است آري بسيار سخت است كه برغم نفس اهريمني دست به سوي درخت ممنوعه نبرد. سخت است كه تمام شكوه و عظمتي كه از پدران خويش ارث برده است را رها كند و بدنبال محمد بيفتد. سخت است كه اهريمن را سنگ زند و تمامي دلبستگي هايش را در پاي رب محمد قرباني كند.

ولي مي توان. مي توان همچون ابراهيم عشق را نيز در برابر معشوق حقيقي قرباني كرد. مي توان در برابر حقيقت چشم را گشود و تمامي باطل را با تمام وجود « نه » گفت. آري نور اميدي هست اگر خود بخواهيم ، روزنه نوري هست اگر خود انگشت بر آن نگذاريم. هنوز خداي محمد نا اميد از هدايت ابوجهل نيست ، هنوز هم خداي تمامي جهانيان ابوجهل را به سوي خويش فرا مي خواند. هنوز هم خدا ، ابوجهل را شرمنده مي كند كه مگر نمي داني كه من كردارت را مي بينم پس چرا اينگونه ؟ مگر تو قرار نبود جانشين من در اين كره خاكي باشي پس چه شد كه خود را كمتر از حيوان كردي و از من روي گردانيدي؟ پس چه شد آن علم آموزي و آن آموزه هاي ديرين ؟ چه شد نداي الست و شور بلي ، كجاست آن عهدي كه با من بستي؟ آيا نمي داني كه من همه آنها را بخاطر دارم مگر نمي داني كه من مي دانم كه تو مي داني !؟ هنوز خداي محمد و خداي تمامي جهان ابوجهل را فرا مي خواند هنوز هم چون پدري مهربان فرزندش را صدا مي كند. مي گويد من مي بينم ، من كردار زشت تو را مي بينم با اين سخن مي خواهد كه در نهاد ابوجهل شرم برخيزد ، شرمي كه عاشق نافرمان در برابر معشوقش دارد شرمي كه انسان را در برابر ربش سرافكنده مي كند و فارغ از نوع گناهي كه مرتكب شده و بي توجه به نوع عذابي كه در برابر اين نافرماني بر او رواست از شدت شرمندگيي كه بخاطر حضور در برابر خدا به او دست مي دهد به پايش مي افتد و از اين نافرماني و از اينكه در حضور دوست دست به درخت ممنوعه برده به سويش ناله كنان برمي گردد و توبه مي كند. خدا به ابوجهل مي گويد كه آيا مي داند من او را مي بينم ؟ آيا ابوجهل خبر دارد كه ستمي كه بر بيچارگان روا مي دارد را من مي بينم مي بينم كه او چگونه بخاطر مشتي دلار خويشتن خويش را نابود مي كند و از او روي بر مي گرداند؟

خدا هنوز هم ابوجهل را به سوي خويش فرا مي خواند و ابوجهل را شرمنده كردارش مي كند.

تو چطور؟ آيا شرمنده هستي ؟ نگو اگر من جاي ابوجهل بودم بر مي گشتم و خود را به پاي خداي محمد مي افكندم ، اكنون تو خودت آيا مي تواني تمامي دلبستگي هايت را به پاي خداي محمد قرباني كني؟ اكنون نوبت آزمون توست. تو كه مي داني خداي محمد راست مي گويد ، تو كه مي داني دروغي كه مي گويي خدا مي بيند و مي شنود ، تو كه مي داني بهانه هايي كه مي آوري بهانه هاي بني اسرائيلي است و تمام آنچيزي كه تو مي گويي توجيه كارهايت است اينكه گرفتاري هاي دنيا نمي گذارد تو انسان باشي ، تو آدم باشي ، اينكه دنيا گرگ است و بايد تو نيز گرگ باشي تا كه بتواني در اين دنيا زندگي كني و با اين يك كلام توجيه ات ، از خدا روي بر مي گرداني و تمامي كلاهبرداري ها و دروغ پردازي ها و تمامي بيدادهايت را توجيه مي كني ؟ تو چطور؟ آيا تو نيز شرمنده هستي ؟ آيا از اينكه در برابر خدا ـ ولي نعمتت ـ همو كه هر چه داري از اوست و تمامي وجودت عين نياز به اوست مي ايستي و دروغ مي گويي ، مي ايستي و بر سر بنده خدا كلاه مي گذاري ، فريبش مي دهي ، با رشوه حق را ناحق و نا حق را حق جلوه مي دهي ، با قضاوت نادرستت آهي در نهاد مظلومي به پا مي كني ، با هدايت نادرستت به سوي گمراهي ، عده اي را در گرداب هلاكت مي افكني؟

ما همگي ابوجهليم. ابوجهلي كه مي داند خدا مي بيند ولي باز بي حيايي كرده و با بي شرمي تمام در برابر خدا روي برمي گرداند و خلاف گفته هاي پروردگارش سخن مي گويد. نگوييم كه ما اگر جاي ابوجهل بوديم بر مي گشتيم ، نگوييم اگر در صحراي كربلا بوديم حسين را ياري مي كرديم ، اكنون صحراي كربلاست و ما در بين دو گروه ايستاده ايم به كدام سو مي نگري ؟!

شرم لايه اي از لايه هاي تقواست اينكه بداني معشوقت تو را مي بيند و تو برغم گفته هاي او رفتار مي كني خود بازدارنده اي قوي در برابر كردار ناپسند است. شرم لباسي است كه انسان را در برابر آتش شهوت ؛ قدرت ؛ ثروت و تمامي خواسته هاي ناحق باز مي دارد. تقواي محمد گرچه آكنده از شرم و حيا بود ولي در سطحي بالاتر و عين آگاهي و عين دانايي بود. محمد مي دانست كه كردارش چه اثري بر جسم و روانش و پيرامونش دارد و بدين خاطر علم و آگاهي به كردارش از يك سو و شرم در برابر خدا از سوي ديگر باعث مي شد كه مصونيتي در او ايجاد شود و اين علم از سوي خدا بود و شايد ما تا بدان حد از دانايي نرسيده ايم كه سرانجام كردار خويش را حدس زنيم ولي همين كه خويش را در محضر آن محبوب ازلي ببينيم تقوايي بر ما مستولي خواهد شد كه گامي به سوي نافرماني معشوق خويش برنخواهيم داشت و فارغ از اينكه گناه چيست به اين خواهيم انديشيد كه در برابر چه كسي گناه مي كنيم و اين شرم و حيايي كه از پروردگار خويش در نهاد ما بر مي خيزد همان لباس تقوايمان خواهد گرديد.

اين واپسين پيام رحمت خدا به ابوجهل است و ابوجهلي كه حتي شرمنده كردار خويش نمي گردد لايق دوزخي است كه در آنجا ارزش حضور در برابر الهي را درك كند. از اين آيه به بعد قهر الهي در برابر ابوجهل بر رحمتش چيره خواهد شد و او اگر بر نگردد لايق دوزخي خواهد بود.

شايد در اذهان اين پرسش ايجاد شود كه اگر خدا مي بيند پس چرا مانع نمي شود؟ چرا مانع شمر نمي شود كه حلقوم حسين را نبرد؟ چرا مانع ستم ستمگر و بيداد بيدادگر نمي شود؟ چرا ابوجهل را وادار به اطاعت از محمد نمي كند؟

پاسخ اين پرسش هماني است كه خدا به فرشتگان گفت كه : « من درباره انسان چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد.» اگر خدا بنده مطيع مي خواست فرشتگان همه عابدان مطيع او بودند ، تمام جهان مطيع اوست حتي شيطان نيز مطيع او بود و هست شيطان فقط بخاطر انسان مطرود الهي گشت وگرنه ساليان سال فرمانبردار خدا بود. نافرماني فقط مخصوص انسان است اين انسان است كه مي تواند در برابر خدا نافرماني كند و اين سركشي از دستور خدا بخاطر حق انتخاب او ست. گفتيم كه انسان با انتخاب معني مي يابد ، حسين بود كه انتخاب كرد و قرباني شدن در برابر حقيقت را به قرباني كردن حقيقت برگزيد و بخاطر او نه تنها حلقوم خودش كه اسماعيلش ، علي اصغرش را نيز قرباني كرد و با اين انتخاب است كه از ملك هم برتر مي گردد و بجايي مي رسد كه بجز خدا نمي بيند و اين از قدرت انتخاب است كه انسان آدم مي شود محمد مي شود ، حسين مي شود و جانشين خدا در زمين. اما با همين انتخاب است كه ابوجهل مي شود ، يزيد مي شود ، شمر مي شود و از آدميت و انسانيت بر مي گردد و مسخ مي گردد و به شكل همان بوزينه اي در مي آيد كه قبلا بود و كارش تقليد از كردار اين و آن مي گردد ، كارش كشت و كشتار مي گردد و بس ، نه فكري ، نه انديشه اي و نه حتي روح قدسي اي. و اين همان چيزي بود كه خدا در آغاز برگزيدن آدم ، فرشتگان را پاسخ گفت و اكنون او در برابر فرشتگان محمد را دارد ، حسين را دارد و بدانها مي نازد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

بخش دوم : علي در آستانه قدرت

دیباچه : نگرشي دوباره به مجموعه اشارت

فصل دوم - بخش اول : یاد او