فصل اول - بخش اول : آغاز اقراء اول ـ هان بيدار شو !
و اينبار آمده ام از خفتگان بگويم از خواب آلودگان شب زده بگويم از مزملان بگويم تا هم خود خواب از سرمان بپرد و هم ديگران را بيدار كنيم.
وقت خواب نيست؛ كه اگر ما شب در خوابيم ولي خفاشان و جغدان بيدارند. اگر چشم روي چشم بگذاريم خانه هايمان ويران و دلهايمان فسرده خواهد شد و در سياهي شب گم خواهيم شد. شبي كه مايه آسايشمان است تبديل به مرگمان خواهد گشت و روزمرگي همه ما را در خواب خواهد كرد تكرار و تكرار و ديگر هيچ روز در دود غلتيدن و شب خسته در رختخواب غنودن ديگر مجالي براي انديشه نخواهد گذاشت.
شب مي تواند بجاي پوشش غفلتمان غار تنهاييمان باشد همان غاري كه محمد در آن مي انديشيد و معرفت و عشق را با تمام وجود مي چشيد.
آمده ايم تا بانگ سروش الهي را اين بار در شب بشنويم:
... محمد جان ! وقت تنگ است. شب پرستان بخواب رفتن آخرين بيدار را جشن گرفته اند. ديگر از نور و روشنايي آفتاب خبري نيست. گرمي آفتاب گونه ي كسي را نمي نوازد ؛ هوا بس ناجوانمردانه سرد است…
« اي خفته زير لحاف شب را جز اندكي بپاخيز ؛
نصفش را يا اندكي از آن بكاه يا بيفزاي و قرآن را ترتيل كن »
برخيز تا ببيني كه شومي جغدان شب بر سرنوشت مردمان، طلسم بندگي بسته و همه را عبد خود كرده اند. عبد ابوجهل نه عبد «الله». آري شب است و همگان در خواب غفلت.
و ما ...
تا خود اسير خوابيم ، چگونه از سپيدي سخن بگوييم كه در سياهي شب گرفتاريم.
چگونه خفتگان غافل را ندا دهيم كه خود مستحق بانگ ايها المزمليم.
از خواب خفتگان چون بكاهيم كه خود خمار خوابيم.
اين ندا فقط از آن محمد نيست چرا كه اگر چنين بود ما را چه حاجت به دانستنش بود كه خداي محمد در قرآن ذكرش كند؟ خطاب شخصي خدا و محمد به امروز من و تو چه مربوط؟
اين آيه زمزمه اي در گوش ماهاست تا شبي از شبها از لبان رهگذري بشنويم كه أي خفته جامه بر خود پيچيده ؛ برخيز ! و ناگاه پرده ها كنار رود و بدانيم كه عمري است در خواب بوده ايم خويشتن را در لحافي پيچيده و چشم خويش را بر پيرامون خود بسته بوديم ابوجهل درونمان يوغ بندگي به گردنمان انداخته و افسار ما را هر كجا كه مي خواهد مي كشد و ابوجهل بيرون چون زالويي خونمان را مي مكد و سرمايه حياتمان را به يغما مي برد.
و آنگاه است كه با تمام ابهت شب در مقابلش مي ايستيم و نه بزرگي هم به نفس طاغيمان و هم به طاغيان پيرامونمان مي گوييم. به پالايش نفس قدسيمان همت مي گماريم و در دل شب از گرمي آفتاب سخن مي گوييم و شيريني شب را به كام شب پرستان تلخ و ناگوار مي گردانيم.
تاريخچه:
در روايتي از خديجه منقول است كه اول بار كه حق سبحانه تعالي اراده فرمود كه وحي به آن حضرت نازل سازد امر نمود كه جبرئيل بصورت اصلي نزد محمد رود جبرئيل بانصورت وارد غار حرا خود را به او نمود آنحضرت چون جبرئيل را به آن هيئت بديد بترسيد و آن جناب ترسان بخانه آمد و گفت قطيفه بر سر من اندازد و چون در زير آن رفت و بخسبيد اين سوره بر او نازل گشت .( منهج ج 10 ص 43) در دارلمنثور است كه روايت كرده وقتي اين آيه نازل شد رسول خدا مدت ده سال شب ها را به قيام و عبادت گذراند طايفه اي از اصحابش نيز متابعت او كردند خداي تعالي بعد از ده سال آيه آخر را نازل كرد و بعد از آن تخفيفي بكار آنان داد مولف روايت شده كه تخفيف بعد از يك سال و بعضي روايت ها 8 ماه است.( الميزان ج20 ص 110)