فصل ششم- بخش اول : تهديد

ورق بر مي گردد

كَلّا ؛ لَءِنْ لَمْ يَنْتَهِ ، لَنَسْفَعًا بِالنّاصيةِ « 15 »

اين چنين نيست ؛ اگر بازنايستد ،

موي پيشاني او را به سختي بگيريم.

ورق بر مي گردد...

وقتي يادآوري نعمتي كسي را به سپاس از منعم وا نداشت ، وقتي ياد تندخويي و طغيان كسي او را شرمنده كردارش نكرد و به بازگشت به بستر كمال خويش وانداشت و وقتي اسب سركش نفس همچنان مغرورانه پيش رفت و كسي را ياراي مقابله با او نبود و آنگاه كه ابوجهل مست و مغرور از قدرت و ثروتش راه حق را با كردار ناحقش مسدود كرده است و نه به نداي اندروني خويش توجه دارد كه سرزنش كنان از حقانيت محمد ياد مي كند و نه به پيرامونش مي نگرد كه چگونه فرياد يكتا پرستي طنين انداز شده است ناگاه ورق بر مي گردد و پرده ها فرو مي افتند و غرش رعد آساي قهر الهي بر سرش فرو مي ريزد و خشم الهي لرزه بر اندام او مي افكند.

تيرگي و سياهي چنان بر او چيره گشته كه نداي رحمت الهي را از زبان محمد نشنيد و مستي غرور چنان او را از خود بي خود كرده كه خويشتن را در عين بي نيازي احساس مي كند و اينك بايد بانگ بيدار باشي مستي اين غرور را از سر ابوجهل دور كند و او را از خواب بيدار سازد. بايست نهيبي فراتر از بانگ خويش بشنود و قدرتي فراتر از قدرت خويش را احساس كند تا كه بت غرور در وجودش بشكند تا كه خود را حقير ببيند ؛ دريابد كه فراتر از او و نيرويش كسي ديگر هم هست و خداي محمد فقط خداي كلام نيست و اين بانگ نهيبي است كه ابوجهل را تكان مي دهد تا بر واقعيتي فراتر از كلام بينديشد.

رب جهان گرچه منبع رحمت است ولي در اوج رحمت داراي قهر و غضب نيز هست او در برابر رهزنان طريق الهي كه شمشير خشونت را از نيام بر كشيده و سالكان طريق هدايت را وادار به بيراهه رفتن مي نمايند خروشيده و خشم و قهر خويش را بر سر آنان فرو مي ريزد كه خشم خدا بر اين راهزنان عين رحمت و بلكه لازمه رحمت اوست. قهر الهي جلوه ديگري از رحمت اوست قهر او نه از كينه كه از سر هدايت است هنوز هم او اميد آن دارد كه اين راهزنان كه عرصه را بر رهروان صراط مستقيم تنگ كرده اند يكبار هم كه شده رهزن نفس خويش باشند و راه را بر حكمراني نفس خويش ببندند قهر او نيز با همين شرط همراه است كه اگر او دست از كار خويش نكشد چنين خواهم كرد.

اگر او به سرانجام كردارش نمي انديشد اگر او شرم از كردار ناپسند خويش ندارد اكنون نوبت آن است كه ترس در نهاد او زنده گردد و بداند كه نيرويي برتر از نيروي خويش و لشكري برتر از لشكريانش وجود دارد بايست بداند كه خداي محمد توانايي خوار كردن او را دارد بايست بداند كه الله ؛ اكبر تمام كبيران است و انتقام او ـ اگر بخواهد ـ سخت تر و دردناكتر از هر انقام گيري هست و اين سطحي ديگر از تقواست سطحي كه ترس از خدا را در وجود فرد تقويت مي كند سطحي كه فرد را از دوزخ الهي مي ترساند و به بهشتش اميد مي دهد.

اسب سركش نفس ابوجهل كه كثرت يارانش و بلي گويان و نوكرانش بر غرور او افزوده همچنان بي پروا مي تازد و بايست كه مهار گردد اگر خود او مهارش نكند خدا افسار آن را در دست گرفته و به سختي مهارش مي كند چرا كه سركشي ابوجهل و طغيان او سدي در برابر پيشرفت يك جامعه مي باشد و رها بودن او يعني ستم بر افراد جامعه. او در زمره كساني است كه مشمول غضب الهي مي شوند ( مغضوب عليهم )چرا كه نه تنها گمراه است بلكه گمراه نيز مي كند ابوجهل اكنون رهبر مردم به سوي جهل و جهالت گشته و مردم را به بيراهه مي كشد و سكوت در برابر او خيانت به جامعه است.

او در برابر منطق محمد دست به خشونت زد و بجاي پاسخ انديشه محمد به تهمت و افتراي او پرداخت ريگهاي داغ بيابان را بر تن مردمان حقيقت جو چشاند و نداي وحدانيت الله را در حلقوم ها خفه كرد و در برابر انديشه محمد او را مجنون و ديوانه و كلام خداي محمد را سحر و جادو خواند او به هر وسيله اي در مقابل محمد مي ايستد تا نگذارد مردم به آئين محمد بگروند او در برابر انديشه ، زور و در برابر قلم ، دشنه را يار خويش برگزيده است و اينجاست كه گاه وعظ نمودن سر مي آيد و هنگام عتاب فرا مي رسد و قهر الهي گريبانگير اين عصيانگر مي شود و خدا با او همچون خودش از در قهر و غضب وارد مي شود.

و قهر خدا گاه به صيحه اي يا كه به سنگي آسماني و يا به زلزله اي ويرانگر نمود پيدا مي كند و گاه به چهره كاوه اي ستمديده در مي آيد و به دست اوست كه ضحاك زمان خوار و ذليل مي گردد.

و نه اينچنين است كه ابوجهل به حال خويش رها شود و كسي در برابرش نايستد كه سرانجام دستي الهي پيدا خواهد شد كه او را به خواري از تخت رياست و از اوج غرور فرو كشيده و در زنجير گرفتار كند و «كلا » اينك خبر از اين خواري مي دهد خبر از دستي الهي مي دهد كه بر پيشاني او داغ خفت نهاده و كشان كشان اين رهزن طريق هدايت را به وادي پستي و فرومايگي مي كشاند و اين كشيدن موي پيشاني ابوجهل شايد اشارتي به اين خفت و خواري است كه در انتظار ابوجهل و همفكرانش مي باشد.

اين آيه ها همگي آموزشي است كه ستم ديدگان را در برابر ستمگران مي شوراند و آنان را براي گرفتن حق خويش از چنگال بيدادگران تشويق مي كند اين زير ساخت هاي فكري است كه مردم را بيدار مي كند و به حق خويش آگاه مي سازد كه آري مي شود ستمگر را از تخت ستم پايين كشيد و مي شود مغروران قدرت را خوار كرد و خدايي هست كه به ضعيفان نظر كند و اين چنين كلامهايي بود كه سرانجام بردگان را از دست اربابانشان رهانيد و آنان را آزاد و رها به آغوش رب واقعي انداخت و در آينده اي نه چندان دور و حتي قبل از اينكه ابوجهل در جهان باقي گرفتار آتش شود در همين دنياي فاني خوار و ذليل از شوكت فرو افتاده و از قدرت رانده شده به دست مردي از تبار كاوه نابود مي گردد.

اين آيه قبل از آن كه خطابش به ابوجهل باشد به من و توست به ماهايي كه كردارمان زشت است ولي به اصلاح آن نمي انديشيم ، ستم مي كنيم هر چند به ديدمان كوچك و ناچيز باشد دروغ مي گوييم هرچند كه آن را شوخي مي گيريم و هر خطا و اشتباهي انجام مي دهيم ولي ديگر قبحي برايمان ندارد روي سخن اين آيه خطاب مستقيم به آن ناهي و طاغي نيست بلكه به ماست كه اگر او از اين كار دست بر ندارد خوار و بي مقدارش مي كنيم گويي مي خواهد سر بسته به ما بگويد هشيار باش كه اگر دست از خطا پيشگي برنداري و كردار ناپسند پيشه هر روزت گردد تو نيز به سرنوشت او دچار خواهي شد و خواري و خفت گريبانگيرت خواهد گشت چرا كه چوب خدا صدا ندارد ما نيز نتيجه كردارمان را مي بينيم.

شايد بدترين عذاب خوار گشتن باشد. سخت است كه روزي در اوج قدرت باشي و ديگر روز در پست ترين رتبه انسانيت. هيچ انساني چنين خواريي را تحمل نمي كند پس چرا برخي عزت و احترام آدم ـ خليفه الله ي ـ بودن را به پستي بوزينه گشتن برگزيده اند ، اندكي بينديشيم اين همان انساني است كه فرشتگان به پايش افتاده اند و سجده اش كردند و اكنون فرشتگان عذاب با خواري موي پيشاني اش را گرفته و بسوي آتشش مي كشند بينديشيم كه انسان با طغيانش چه به دست آورد و چه چيز از دست داد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

بخش دوم : علي در آستانه قدرت

دیباچه : نگرشي دوباره به مجموعه اشارت

فصل دوم - بخش اول : یاد او