فصل دوم - بخش دوم: طغیانگر

كَلّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغي« 6 » أَنْ رَاهُ اسْتَغْني« 7»

اين گونه نيست ؛ بي گمان انسان طغيان مي كند. آن هنگام كه خود را بي نياز پنداشت.

وقتي دل از تجلي عشق به محبوب خالي گشت و بجاي باغ پرديس به کوير پر از خش و خاشاک بدل گشت، انسان ـ همان کسي که براي پادشاهي به اين جهان آمده بود ـ يکي يکي پله هاي هبوط را طي مي کند و در پستي و فرومايگي فرو مي رود.

وقتي دلي بجاي تجلي صفات پروردگارش آکنده از کينه و پليدي و دروغ شد، وقتي نام پروردگار جاي خود را به عشق و دوستي با اربابان متفرق داد عروج انسان به هبوط و طي طريق او به سوي قرب پروردگارش به طغيان از مسير تکامل انساني مي انجامد. «کلا« حکایت از این هبوط دارد، طغياني که سرانجام آن فرو رفتن در دوزخ اين جهان و افسردگي و پريشاني و سرگرداني در آن است. (کلا ان الانسان ليطغي).

اما طغيان از چه ؟

با نگاهي عميقتر به آيات پيراموني اين آيه مي توان فهميد که منظور از طغيان خارج شدن از مسير حرکت به سوي انسانيت و کمال انساني است. مسيري که انسان را به قرب ربش و در واقع به سمت خشنودي و رضايت و آرامش از زندگاني هدايت مي کند.

رودخانه وقتي آرام مسير خود را طي مي كند، به كمال خويش مي رسد و در دل دريا آرام مي گيرد, ولي هنگامي كه از بسترش طغيان مي كند به پيرامون و حاشيه هاي بسترش لبريز شده و هم ساكنان پيرامونش را نابود مي كند و هم خود به هرز مي رود. طغيان انسان نيز در واقع خارج شدن از مسيري است که او را به جايگاه حقيقي اش مي رساند. جايگاهي که پروردگار از او و او از پروردگارش خشنود است. جايگاهي که انسانها از دست و زبان همديگر در آرامش و خرسندي اند.

طي اين مسير به آرامش و رضايت دروني انسان مي انجامد و در واقع اصل و گوهر آدمي و حوايي انسان را متجلي مي سازد. اما وقتي راه طغيان از اين مسير را برگزيد ديگر هرگز به مقصد نمي رسد و در بيابان حيراني سرگردان رها مي شود.

در اين بيابان است که هدف را فراموش مي کند، آنجاست که خودش را گم مي کند. حقيقت وجودي اش را از دست رفته مي پندارد و دچار نوميدي و پوچي مي شود. در همين بيابان سرگرداني است که ناميد از روزنه نوري و يا بانگ جرسي به هر صدایی لبيک مي گويد و دنبال هر شراره اي مي دود. هر صدايي را صداي آشنا و هر دستي را دست ياريگر مي پندارد و اين همه نه سرنوشت انسان که دسترنج اوست. اوست که برمي گزيند که به سوي هبوط پيش رود.

C 0 " اليكه گويي با دستش چيزي را از خويش دور مي كند عقب نشست. به او گفتند اين چه حالي بود كه تو داشتي گفت : ناگهان ميان خود و او خندقي از آتش و مناظري وحشتناك ديدم ، بال و پرهايي مشاهده كردم كه مانع از پيشروي من شد… اين آتش همان نور جمال الهي است كه در ابهت محمد به ديدگان ابوجهل زبانه اي ازآتش دوزخ مي نمود و هر كس ديگري نيز چون به تقرب الهي پيشاني به سُجده سايد اين خندقِ محافظ ، او را احاطه مي كند و از شر ابو جهل ها نگاه مي دارد.

اين آيات نه تنها شرح حال و پاسخ خداوند بر ابوجهل زمان محمد است كه اين بانگي است بر ابوجهل هاي زمانه كه به فكر تسخير عقيده و انديشة انسان هستند و بر قدرت و ثروت و طرفداران خويش مغرور مي شوند.

كَلّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغي« 6 » أَنْ رَاهُ اسْتَغْني« 7»

اين گونه نيست ؛ بي گمان انسان طغيان مي كند.

آن هنگام كه خود را بي نياز پنداشت.

در يك مقدمه چيني زيبا خدا نعمتهاي فراواني را كه به انسان عطا كرده در پنج آية نخست اين سوره آورده است و چنين القا كرده كه انسان با اين همه نعمت اكنون بايست در راهي باشد كه منعم خواسته است ولي كلاّ به ناگاه اين برداشت را تغيير مي دهد و انسان را از ايده آل نگري به واقع گرايي منتقل مي كند . كلاّ نشان از ناسپاسي انسان به تمامي نعمتهاي الهي است .كلاّ نشان از فراموشكاري و طغيان بشر است. و خدا بطور محسوس اين طغيان را به خواننده القا مي كند كه «نه چنين است كه انسان در راه صراط مستقيم باشد و به پاس نعمتهاي فراوان , منعم را سپاس گويد بلكه او به رغم نعمتهايي چون اعطاي حيات و سير تكامل و بخشش بزرگوارانه و آموزش قلم به طغيان رو آورده و از راهي كه ربش به او پيشنهاد كرده طغيان كرده است.»

خدا هم به آنچه كه بايد باشد نظر دارد و هم به آنچه كه اكنون وجود دارد اشاره مي كند او واقع بين است اگر تا اينجا از نعمتهايي چون آفرينش , تكامل , آموزش با قلم براي انسان صحبت كرده و خواننده را به اين باور رسانده كه پس انسان كه اين همه به او نعمت داده شده اكنون بايست كه در كمال قدر شناسي و در اوج آدميت باشد ولي كلّا خبر از اين واقعيت مي دهد كه انسان به رغم اين نعمتها طغيان مي كند و از حد بندگي خدا مي گذرد.

ولي طغيان از چه ؟

رودخانه وقتي آرام مسير خود را طي مي كند ، به كمال خويش مي رسد و در دل دريا آرام مي گيرد, آنجا محو او مي گردد ولي هنگامي كه از بسترش طغيان مي كند به پيرامون و حاشيه هاي بسترش لبريز شده و هم ساكنان پيرامونش را نابود مي كند و هم خود به هرز مي رود. انسان هم تا زماني كه در مسير كمال راه را به آرامي طي مي كند به طور طبيعي به آن اقيانوس بي كران رسيده و در آنجا آرام مي گيرد ولي اگر مثل رودخانه از صراط مستقيم طغيان بكند هم به اطرافيانش آسيب مي رساند و طاغوت مي گردد و هم خود از هدف مي ماند و هرز مي رود و در اين طغيان سرگشته و حيران مي گردد و راه را گم مي كند و درتاريكي جهالت سرگردان مي گردد و اين همان طغياني است كه خدا بعد از واژه كلاّ بدان اشاره مي كند.

خدا انسان را از وابستگي و معلّق بودن سرنوشت و علقه بودن به انسانيت آورد و به او صراط مستقيم را نشان داد وحتي در اين راه قرارش داد ولي او چون مي بيند كه در راهش مانعي وجود ندارد سرمست از قدرت و ثروت و شوكت خود را بي نياز از آن راه مي بيند و به هر سو رو مي كند و از صراط مستقيم طغيان مي كند و براي همين از رودخانه به ماندآب و از ماندآب به مردآب تبديل شده و سرانجام آبي كه پويا بود و هدف داشت هرزه شده و در سكون مرداب هبوط مي كند.

پيامبران الهي آمده اند تا بشر را در اين مسير قرار دهند و انسان را از هرز رفتن و سقوط در اين دنيا باز بدارند اگر به زندگاني آنان در قرآن بنگريم مي بينيم كه همه از طغيان صحبت مي كنند و همة دشمنانشان طاغوتند. طغيان نيز نوعي افراط است و رسالت اديان بازداشتن از افراط و تفريط و برگرداندن بشر به ميانه راه است كه خير الامور اوسطها.

در طيف تكاملي انسان ، از پست ترين مراحل انساني تا اوج آدميت, انسان صفات خوب و زشت فراواني را طي مي كند بيشتر صفاتي كه در طيف منفي اين نمودار وجود دارند همان صفات متعالي هستند ولي چون در همين سطح خاكي مانده و پرورش نيافته اند مورد ملامت قرار گرفته اند , انسان فطرتاً خواستار آزادي است و دوست دارد كه رها از هر قيد و بندي هر آنچه را كه مي خواهد انجام دهد اين صفت در طيف تكاملي اگر در بخش منفي نمودار قرار گيرد همان طغيان است ولي اگر در بخش مثبت اين نمودار قرار گيرد به كن فيكوني مي انجامد. حال بعضي از انسانها بجاي حركت به طرف جهت مثبت اين طيف خلاف آن را مي روند و يا در قسمت منفي نمودار متوقف مي شوند و در اين صورت است كه اين صفت او را به كل انعام بل هم اضل يعني پايين ترين درجة پستي مي رساند ولي اگر او اين صفت را در خود تقويت كند و به سمت مثبت حركت كند چون اراده اش الهي مي گردد هر اراده اي بكند آن اراده به وقوع مي پيوندد و اين يعني كن فيكون كردن و انسان كه جانشين الهي گرديده از طرف او نيز مي تواند فرمان وجود صادر كند. پس اين استعداد در نهاد انسان گنجانده شده است و اگر بشر خاكي آن را بصورت خام مصرف كند طاغي مي گردد و شايد كشف الحقايق به اين خاطر انسان را فطرتاً ياغي دانسته است و گرنه نهاد بشري در احسن تقويم و در كمال انساني آفريده شده است و طغيان آدمي بخاطر فراموشي نعمت و پنداشتن بي نيازي از ربّش است. پس سرشت انسان او را به سوي طغيان سوق نمي دهد بلكه اين فراموشي و احساس بي نيازي كاذب است كه او را به طغيان مي كشد. «كلاّ» ي موجود در اين آيه نشان مي دهد كه انسان به رغم علم آموزي طغيان مي كند گرچه با رشد اين صفت مي توانست تا مرحله كن فيكوني پيش رود ولي انسان در همان طغيان فرو مانده و متوقف شده است.

امروز هم انسان به رغم كسب دانش و رسيدن به گوشه اي از علم الهي بجاي آنكه شناخت او نسبت به خدا بيشتر شده و مسير اصلي حركت به سوي كمال خويش و جامعه اش را بيابد رو به طغيان گذارده و از مسير صراط مستقيم به كژ راهه مي رود و اينچنين نيست ـ كلاّ ـ كه نعمت علم آموزي را به عمل سپاس گويد و چنين علمي اگر چه خوب است ولي به درد انسان نمي خورد و او را به حقيقت و وحدت نمي رساند و بجاي رساندن به هدف باعث نابودي او مي شود و چنين علمي براي چنين انساني علم حقيقي نخواهد بود. بيشتر جنگ ها و نزاع ها در جهان بخاطر همين طغياني است كه بشر بدان دچار شده و اين نزاع ها سرانجامي براي انسان ندارد جز نابودي بشر , سقوط از آدميت و ويراني محيط زيست و اين سرانجام طغيان و عاقبت طغيانگر ـ طاغوت ـ است.

و اين انسان ناسپاس راه طغيان را در پيش گرفته است. ببينيم كه در سير او به سوي جهت منفي نمودار تكامل سرانجام او به كجا مي انجامد.

سوال بي پاسخ

لام ليطغي به چه معناست ؟

بي نيازي دروغين

طغيان انسان ناشي از از احساس بي نيازي و استقلال كاذب اوست و نشان از سطحي نگري و ظاهربيني او دارد. قرآن در بيان اين ظاهر بيني از واژه هايي نظير راه يا استغني استفاده كرده است كه در بيشتر آيات قرآن به مسايل ظاهري و سطحي مربوط هستند.

انتهاي صراط مستقيم وصال است و رضوان الهي ولي ابتداي اين راه همين دنياست . انسان وقتي متولد مي شود در مقابل راهي قرار مي گيرد كه يكسرش بهشت و فنا في الله است و سر ديگرش اين جهان خاكي و احاطه شدن در دوزخ است. و اكنون انسان بايد كه برگزيند به كدام سو مي رود . آيا او برخلاف تمامي طبيعت و كاينات خلاف جريان آب حركت كرده و صراط مستقيم را بر عكس طي ميكند يا كه هم صدا با جهانيان گشته و در مسير تكامل قدم در راه صراط مستقيم مي نهد و در بهشت رضوان الهي آرام مي گيرد.

و بر طبق همين « انتخاب » است كه انسان كبريايي مي شود و يا گرفتار كبر و رياء مي گردد ، يا از همه كس بي نياز مي شود و فقط به او كه غني و بي نياز حقيقي است چنگ مي زند يا كه مقام و ثروت و قدرت چشم او را پر كرده و خود را از همه كس و همه چيز بي نياز مي بيند و استغناي كاذب او را فرا گرفته و به سوي طغيان مي برد. و بدين صورت با انتخاب راهي كه در پيش مي گيرد منزل به منزل يا صعود مي كند يا كه سقوط. تا سرانجام كِشته خويش را مي درود و بهشتي يا دوزخي مي گردد.(به نظر بجاي نمودار از اين جمله كه همه كارها و نيازها و اميال انسان خوب است اگر پخته شود و پوست اندازد بهتر است)

جالب اينكه در نمودار سير انسان در مقابل هر منزلي در ناحيه مثبت، منزلي هم در ناحيه منفي قرار دارد. اگر در قسمت منفي استغناي كاذب وجود دارد در قسمت مثبت استغناي حقيقي وجود دارد وگويا ناخواسته اين مفهوم را القا مي كند كه بيشتر صفاتي كه در طيف منفي اين نمودار وجود دارند همان صفات متعالي هستند ولي چون در همين سطح خاكي مانده و پرورش نيافته اند انسان را به بهشت رضوان الهي نمي رساند. و اين چنين خدا در ادامه ذكر ناسپاسي انسان از ظاهر بيني و ساده پنداري بشر سخن گفته و علت سركشي و طغيان او را همين بينش ظاهري و احساس بي نيازي از خدا مي داند يعني ناداني و عدم درك صحيح انسان از پيرامونش و فراموشي تمام نعمت ها و پشت كردن به منعم. نمودار كردار انسان در اين جهان مي تواند نزولي باشد يا كه صعودي و اين در دست خود انسان است كه نمودار حركت خويش را تغيير دهد اگر نمودار نزولي باشد سرانجامِ انسان اسفل السافلينِ دوزخ مي شود و در گرداب اين دنيا فرو مي رود ولي اگر نمودار انسان صعودي گردد سرانجام در اين معراج به صدره المنتهي مي رسد و به قاب قوسيني ميان او و محبوب فاصله اي نمي ماند.

بنگريم كه ما در كدام قسمت اين نمودار قرار داريم آيا در جهت مثبت اين نمودار پيش مي رويم و به معراج مي رسيم يا كه در جهت عكس آن حركت كرده و به هبوط اندر هبوط مي رسيم . بياييد بردار مكان خويش را در اين نمودار مشخص كنيم و بدانيم كه در كدام ناحيه قرار داريم ناحيه اي كه در آن صفات متعالي قرار دارد يا در ناحيه اي كه در آن كردار زشت جاري است. اگر دچار صفات زشتي چون دروغ ، غيبت ، تكبر و ريا و… هستيم بدانيم كه در ناحيه منفي قرار داريم و سرانجام اين ناحيه نزول در اسفل السافلين است ولي مي توانيم صورت خود را از دوزخ به سوي خدا كنيم و با توبه راه كژ رفته را برگرديم و وارد ناحيه مثبت گرديم و اگر از صفات زشت رهيده ايم و در منطقه مثبت گام برمي داريم بدانيم كه سرانجام آن بهشت عليين است و رضوان الهي و آرامش يافتن در جوار الهي اما بايست كه مواظب بود و هر لحظه عروجي تازه كرد و حتي نبايد لحظه اي از حركت رو به جلو ايستاد، چرا كه هر لحظه امكان عقبگرد وجود دارد و چون بلعم باعور ممكن است كه عقبگرد كرده و از صعود باز بمانيم و در اين كره خاكي محبوس گرديم. بايست هر لحظه تحولي نو در انديشه و پندار خويش ايجاد كرد.

اگر آن روز روي سخن اين آيه به ابوجهل بود، امروز نيز ابوجهل هاي فراوان در اين جهان وجود دارند كه سركشي كرده و راه طغيان را در پيش گرفته اند. امروز وقتي ابوجهلي به مقام يا ثروتي مي رسد خود را بي نياز از همه كس مي بيند و بجاي دستگيري نيازمندان رو ترش كرده و از آنان روي بر مي تابد مي انديشد كه كسي را ياراي مقابله با او نيست پس تيغ بركشيده و هر آنچه را كه بخواهد با ستم و بيداد به چنگ مي آورد. امروز هم ابوجهل ها وقتي سلاح در دست مي گيرند احساس خدايي كرده و راه سركشي و طغيان را در پيش مي گيرند. و اولياء طاغوت ابوجهل ها را گرد آورده و با طغيان خود جهان را آشفته مي سازند و مردم را از نور هدايت به سوي تاريكي جهل و ظلمت فرا مي خواند.

در زمان محمد تفكري بود كه مي پنداشت خدا انسان را آفريده و پس از آفرينش ديگر با او كاري ندارد و وظيفه تربيت و آموزش انسان به دست فرشتگان و يا مقربين درگاه الهي است و خدا كاري به كار انسان ندارد يعني خالق انسان پس از خلقت ديگر رب او نيست و وظيفه آموزش انسان به دست اربابان ديگر است و رب النوع هاي گوناگون وظيفه هدايت انسان را دارند و چون خدا خود مستقيم در تربيت انسان نقش ندارد پس مي توان اربابان متفرق را با پول و ثروت خريد و سرانجام بهشت را معامله كرد در نتيجه به خدا نيازي نيست …

امروز هم يك چنين پنداري وجود دارد كه مي گويد انسان تا مدتي نياز به پروردگار داشت ولي امروز از او بي نياز است و خدا امروز كاره اي نيست طرفداران اين عقيده اعتقاد دارند كه تنها بايست اعتقادي سطحي به وجود آفريدگار داشته باشيم و بدانيم كه خدايي هست ولي ديگر او رب انسان نيست و اين دانش و اطلاعات خود انسان است كه او را به سعادت مي رساند ، آموزش هاي انبياء در زمان ما كاربردي ندارد. اين پندار هم نوعي احساس بي نيازي كاذب است كه باعث مي گردد انسان خود را بي نياز از آموزش الهي ببيند و هر كاري كه خواست انجام دهد و نتيجه اين استغناي كاذب همان است كه امروز انسان قرن بيستم بدان مبتلاست و به قول قرآن در اين طغيان سرگردان است . كم كم دنيا براي انسان تنگ شده و ناموزني و عدم تعادل در سراسر زندگي انسان ها هويدا گردده است و بخاطر همين ناموزوني انسان هدف از زندگي را فراموش كرده و دچار پوچي گرديده است و وجود خويش را در اين جهان اضافي مي داند در نتيجه بسياري به خاطر همين احساس پوچي دست به خودكشي زده و خود را نابود مي سازند و اين مرگهاي پوچ و بي ارزش نتيجه همان احساس بي نيازي كاذب از آموزش و پيگيري تعليمات انبياء « معلمان حقيقي انسان » است. امروزه ميليونها نفر در سراسر دنيا بخاطر احساس پوچي و به خاطر اينكه مي پندارند هدفي در زندگي ندارند دست به خودكشي مي زنند و در واقع دانشي كه بايست انسان را متوجه ربش مي كرد و باعث مي شد كه حضور او را در ذره ذره اين جهان احساس كند باعث گرديده كه او احساس بي نيازي از آموزگارش پيدا كند و راه طغيان از همين احساس شروع مي شود و طاغوتها ـ ابرقدرتها ـ از همين پندار ريشه گرفته و روز به روز بر طغيان خويش مي افزايند و ستم و ستمگري و نابودي انديشه ها و سرمايه ها از همين تفكر سرچشمه گرفته اند.

انسان راهي را كه انبياء به كمك آموزش هاي الهي رفته بودند نپذيرفت و خود از صفر شروع كرد ولي اين تجربه آموزي صدمات زيادي به جامعه بشري زد و سرانجام انسان به همان نتيجه اي رسيد كه قرنها قبل پيام آوران الهي ارائه كرده بودند ، قانون ، حقوق فردي و اجتماعي ، علم آموزي ، اعتدال و هزاران هزار تجربه كه بشر بدان رسيده و خواهد رسيد همان رهنمودهاي پيامبران است چه خوب بود كه بجاي رها كردن رهنمودهاي آنان ، آموزشهاي آنان را زيربنايي براي پيشرفت دانش و افزودن تجربه قرار مي دادند كه مسلماً وضع جوامع از اين خوب تر بود و چنين پريشاني فكري كه به تعبير قرآن سرگرداني در طغيان است در جوامع وجود نمي داشت.

متاسفانه علت عمده ترك دين و رهنمودهاي پيامبران در جوامع بشري پيدايش نمايندگان رسمي دين راهبان و خاخامان و آخوندها بود كه گرچه ابتدا نيتشان اشاعه فرهنگ الهي بود ولي اندك اندك عده اي از آنان بدنبال سودجويي از دين در قالب تقدس آن زدند و چنان چهره اي به اديان داده اند كه انسانها عطاي اديان را به لقايشان بخشيدند و آن را به يكباره كنار گذاشتند و يكبار ديگر دين از طريق خود دين ضربه خورد و عقب نشست.

تنها راه رهايي از سرگرداني طغيان ، درست نگريستن و ژرف انديشي است. با اين ژرف انديشي است كه نياز واقعي را در مي يابيم و مي فهميم كه تمام وجود ما نياز است نياز به او . با دقت در ذره ذره هستي در مي يابيم كه تمام هستي همچون ذرات اسپند بر روي آتش در تكاپو هستند تا به آرامش برسند تا به كمالي كه در استعدادشان نهفته برسند پس ما چگونه بي نياز باشيم و خود را به ثروت و دارايي و مقامي دو روزه دلخوش كنيم و احساس استغني ما را فرا بگيرد در حالي كه تمام ذرات وجود انسان فرياد نياز بر مي آورد ولي خود انسان آنچنان گوش و چشمش بسته گرديده كه صداي تسبيح ذرات وجودش را نمي شنود گمان نكنيد كه اعضاي انسان فقط روز رستاخيز زبان باز مي كنند امروز هم هر عضوي از اعضاي وجود ما فرياد سبحان الله برمي آورد . رويش مو و پوست و گوشت و جاري شدن خون در رگها در واقع عين تسبيح است چرا كه هر عضوي تلاش مي كند كه وظيفه خويش را به بهترين صورت انجام دهد تا به كمال مطلوب برسد رويش لحظه به لحظه طبيعت نشان از نياز او به يك پروردگار دارد پس اي انسان تو كه اعضايت عين نياز است چگونه دم از بي نيازي مي زني و مقابل پروردگارت اظهار بي نيازي مي كني ؟ اگر انسان با تمام طبيعت همگام گشته و دست نياز به سوي بي نياز حقيقي دراز كند او چنان بي نيازش مي كند كه هر چه اراده كند آماده و مهيا باشد و همچون ربش كن فيكون بكند !

و سرانجام به سوي او بر خواهد گشت…

پست‌های معروف از این وبلاگ

بخش دوم : علي در آستانه قدرت

دیباچه : نگرشي دوباره به مجموعه اشارت

فصل دوم - بخش اول : یاد او