يکي دان و يکي جو
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
يکي دان و يکي جو
يكي دان و يكي جو
شب است ؛ شب يلداي تاريكي و جهل. جهان را سراسر تاريكي فراگرفته و صحبت از نور گناهي نابخشودني است. شب پرستان خدايي مي كنند و جهانيان همه در خواب غفلت. زشتي، زيبا و زيبا، زشت جلوه مي نمايد. دوران، دوران ضحاكيان است:
نهـان گشـت آييـن فرزانـگان پراكنده شـد نام ديوانـگان
هنر خوار شد ، جادوي ارجمند نهان راستـي ، آشكارا گـزند
شده بر بدي دسـت ديوان دراز زنيكي نبودي سخن جز به راز
ندانست خود جــز بد آموختن جز ازكشتن و غارت و سوختن
همه كارهايشان را به عزت فرعون و شوكت هامان و قداست بلعم باعور شروع مي كنند ؛ در نهان خانه دل ، براي خود اله ي دارند كه با او راز و نياز مي كنند و از او در برابر خداي بزرگ شفاعت مي خواهند, تمدنهاي بزرگ بشري قدم به بيراهه گذارده اند و اديان الهي در هاله اي از ابهام و خرافات پوشانده شده اند ؛ در كوير سوزان حجاز جز خار و خواري درختي نمي رويد ؛ هبل و عزي عزيزند و سميه و ياسر ذليل. دختران به دست پدر زيرخاك مي شوند و پسران به شمشير جنگ بر خاك مي افتند.
ناگاه نوري در تاريكي پديد مي آيد و ندايي بر مي خيزد و در دل كوير سوزان چشمه ي رحمتي مي جوشد:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين طنين صداي سروش الهي بر گوش محمد است. سروش الهي بر دل محمد نازل گشته تا پيام يگانه خداي عالم «الله» را بر ناس ابلاغ كند. او از اله ي صحبت مي كند كه الله است ؛ الله ي كه رحمت او به عنوان بارزترين صفت دركنارش نهفته است. « الله » بهترين كلمه اي كه مي شود او را با آن ناميد ، با اينكه يك كلمه است ولي دريايي در آن نهفته است : مجموعه تمامي خوبي ها , زيبايي ها و كمال است ، الله هم زيباست و هم خداي زيبايي هاست، هم در اوج رحمت است و هم در عين كمال ، هم خداي آسمانهاست، هم خداي زمين ، هم مهربان است و هم تواناست، و اين ندا در گوش محمد آغاز يك رسالت است. رسالت اقراء:
اقراء بسم ربك الذي خلق
سروش الهي خبر آورده بود كه اي مردم كثرت چرا ؟چرا اله ها ؟چرا الله نه؟ چرا تفرقه وكثرت؟ همه يكي شويد و يكي بجوييد. به سوي الله بياييد، همه باهم رو به سوي او كنيد و به يكي در كنج دل خويش عشق بورزيد .
يكي دان و يكي بين و يكي گوي يكي خواه و يكي خوان و يكي جوي
براي همه عجيب بود كسي آمده و مي گويد يك خدا را بپرستيد و خداهاي ديگر را از دلتان بيرون كنيد. همه متعجب بودند كه محمد مي گويد خدا را بي واسطه بپرستيد، با او بي واسطه سخن بگوييد, از او كمك بخواهيد، خدايي را بپرستيد كه جسم نيست، ديده نمي شود، لمس نمي شود، نمي شود به گردنش طلا و جواهر آويخت، نمي شود پايش قرباني داد . محمد آن روز از چيز غريبي صحبت مي كرد.
بعضي از مردم نمي توانستند چنين خدايي را تصوركنند و چنين خدايي را برخلاف گفته هاي پدران خود مي ديدند و عده اي نيز چنين خدايي را برخلاف مصلحت و منفعت خويش . اما انگشت شمار كساني بودند كه سخنان محمد را به دقت گوش مي كردند و هر چه بيشتر او سخن مي گفت چهره آنها گشاده تر مي شد. آنها مدتها بود كه در دل خويش به دنبال چنين خداي مهربان و بزرگي بودند و امروز محمد سخن از خداي دلهايشان مي گفت و نام آن را الله مي خواند يعني تنها يك خدا. محمد آن خدايي را كه اينان مي جستند معرفي مي كرد.
او سحر نكرد ، با ورد و جادو حق مردم را به آنان نداد ، با معجزه مردم را از دست اربابان متفرق و خداوندگاران زرو زور و تزوير نرهانيد بلكه درآن ظلمتكده چراغي برافروخت كه مردم خود بيدار شدند و نور حقيقت را در زندگي و جهان پيدا كردند آنان رابه حق خويش آگاه ساخت تا خود آزادي و حقوق خويش را بگيرند به همه اعلام كرد كه بشر آزاد آفريده شده است و خداوندان زر و زور و تزوير همگي دست به دست هم داده اند كه اين آزادي و استقلال را از بشر بگيرند محمد به مردم اعلام كرد كه حق خويش را از آنان بستانيد و در راه حقّتان با آنان بجنگيد. او بندها را از پاي انسان باز كرد بت ها را شكست, و قيد و بندي را كه پدران بر پاي پسران بسته بودند گشود تا خود به سوي خداي واحد گام بردارند او غبار تعصب و جهالت را از چهره اديان پيشين زدود و دين را از دست راهبان و خاخامان رهانيد تا چهره دين از غبارهاي منفعت و مصلحت زدوده شود و مردم از چنگال جهالت و استحمار آزاد گردند.
اكنون 1400 سال از روزي كه محمد آيه فوق را براعراب خواند مي گذرد آن روز اين واژه ها بوي ديگري داشت ؛ اميد بخش و روح نواز بود اما امروز آنقدر تكرار شده كه ديگر كمتر كسي به محتواي آن مي انديشد و فقط وردي شده در زبانها و نمايشي براي شروع كارها. همه به عنوان تبرك و خوش يمني اين وردها را بر لب زمزمه مي كنند اما ديگر كمتر كسي بدان مي انديشد. مدتها از روزي كه محمد گفت خداي يكتا (الله) را بپرستيد مي گذرد ، ديگر از هبل ، لات و عزي اثري نمانده است . آن سنگ و چوب ها را كه همگي نمادي از چند خدايي و تكثر بود از خانه هايشان بيرون انداخته اند اما تكثر و شرك هنوز كه هنوز است در كنج خانه دلشان لانه كرده و همچون مورچه اي به روزنه هاي دل انسان مي خزد. هرچند كه پنهانش كند، هرچند كه خود را موحد جلوه كند ولي هنوز هم عادت نكرده اند كه با خدا بي واسطه صحبت كنند. هنوز هم بت هاي خودساخته اي هستند كه در دلها رخنه كرده و به جبر و حماقت و جهالت مردم را بنده خويش گردانيده اند. چه بسيارند كساني كه خداوندگار قدرت ، شوكت ، ثروت و تزوير را پرستش مي كنند و يا در چنگال خداوندگار هواي نفس گرفتارند. هستند كساني كه هنوز هم وقتي قرار است بين خدا و فرعون يكي را انتخاب كنند شوكت فرعون آنان را جذب مي كند و خدا را پس مي رانند هنوز هم فرعون اراده بشر را در اختيار دارد و مي گويد من رب شمايم هنوز هم مردم بي اجازه فرعون فكر نمي كنند ؛ هنوز هم چكمه هاي هامان در كوچه پس كوچه شهرها رعب و وحشت در دل مردم ايجاد مي كند و هنوز هم به فرمان فرعون و به دست هامان مردم بي گناه سربريده مي شوند. هنوز هم قارون ها خون مردم را به شيشه مي كنند امروز هم سكه هاي زرين جاي خدا فرمانروايي مي كند و هنوز هم بلعم باعور مردم را استحمار مي كند. دنياي امروز گرچه در قرن تمدن درخشان بشري قرار دارد ولي هنوز هم گرفتار خداوندگاران زر و زور و تزوير است.
اما اگر بشر خاكي آن روزها يك بت داشت كه دركنج خانه با او راز و نياز مي كرد ولي اكنون او به لطف پيشرفت دانشش و به ياري تكنولوژي و صنعت هر چه مي خواهد انجام مي دهد بي آنكه به سرانجام كرده اش انديشناك باشد. او ديگر سنگ و چوب نمي پرستد اما هواي نفس خويش را خداي خود قرار داده ، هر چه دلش بخواهد، هرچه نيت كند، همان مي كند بي آنكه بداند كاري كه مي كند چه تاثيري بر روي روح ، جسم و محيط پيرامونش دارد. هواي نفس انسان او را خودخواه و خودبين مي كند ديگر كسي غير از خودش را نمي شناسد و همان مي شود كه امروز درقرن بيستم بيماري هاي رواني بيداد مي كند و بيماريهاي جسمي ناشناخته اي چون ايدز وسرطان قتل عام. بشر هر چه خواست كرد، بي آنكه بداند چه مي كند دست در طبيعت خدا برد و بي محاسبه و دلبخواهي آن را تغييرداد جنگل هاي سرسبز را به كويرهاي سوزان و چشمه سارهاي پرآب را به گندآبهاي كارخانه ها تبديل كرد. با ورود ماشينهاي دودي پرندگان از آواز دست كشيدند و صداي بلبلان در بوق ماشينها گم شد، خانواده ها ازهم گسست و محبت از دلها رخت بربست وكم كم انسان خود به يكي از همان ماشينهاي دست سازش تبديل شد. به خود نيز رحم نكردند ، لايه اوزن را سوراخ كردند ، آبها را آلودند، نسل حيوانات را منقرض كردند و هر روز بر تعداد بيماران روحي و جسمي افزوده شد. صنعت و تكنولوژي كه آمده بود وسيله انسان براي رسيدن به هدفي والا باشد خود تبديل به هدف شد و انسان در چنگال او به دام افتاد. اكنون عقلاي قوم به انديشه فرو رفته اند و در پي چاره كار اند. بشري كه خداهايي جز خدا را پيش روي خود قرار داد و آنها را پرستيد امروز واله و سرگردان از خود مي پرسد چه كنم ؟
چاره كار در معنويت و بازگشت انسان به سوي رب حقيقي است به سوي آن معشوق ازلي اش كه بخاطر او به اين دير خراب آباد آمده بود تا كه او را بيابد و به آرامشي عاري از حزن و اندوه برسد. چاره كار در اين است كه آدرس او را در دست بگيريم غبارهاي نشسته بر روي آن را پاك كنيم و ضمن استفاده از پيشرفتهاي علمي و صنعتي و با ياري گيري از تكنولوژي و تمدن پيشرفته انساني به سوي هدف اصلي گام برداريم و به سوي خدا حركت كنيم. چاره كار اين است كه با ياري خدا و با اشارتهايي كه او در كتابهايش ( چه قرآن ، چه انجيل و چه تورات و اوستا و…) به انسان داده هم از بند هواي نفس رها گرديم و هم از زير يوغ استعمار ، استثمار و استحمار نجات يابيم تا به آن آرامشي كه انسان همواره بدنبال آن است برسيم. بياييد قرآن را از گورستان بيرون بياوريم , به دست گيريم ،گرد و خاك آن را كه سالهاي سال در روي تاقچه قطور تر شده است پاك كنيم و با همديگر بخوانيمش . همچون محمد بر دل ما نيز وحي شود و مثل او سير از الله به سوي ناس كنيم. سروش الهي در اولين پيامش به بشر خاكي پيام وحدت و رحمت را آورده است: به نام خداوند رحمتگر مهربان.
***
براي رسيدن به او راهها زياد است ولي همه يكي هستند او را پرستيدن و گوش به فرمان او بودن. بيراهه هم زياد است كه بايست مراقب آنها بود. در حركت به سوي او مي توان جلالش را ديد يا كه جمالش را ، مي توان رحمتش را ديد يا كه عذاب و آتشش را، مي توان ترسان از آتشش او را پرستيد يا مست از رحمت او عاشقش شد. البته ترس از خدا و خوف از آتش دوزخ بسيار ارزشمند است و خائف درگاه او نيز همواره مورد عنايت آن عزيز است ولي مي توان در عين ترس از عذاب او به رحمتش اميد داشت او را دوست داشت و عاشقش شد آيا هيچ عاشقي طاقت نافرماني از معشوق را دارد و آيا هيچ معشوقي عاشق خود را در عذاب و آتش دوست دارد مي توان همچون كودكان خردسال كه از پدر مي ترسند از او خائف و نالان بود و مي توان همچون فرزندي برومند كه از دل به پدر عشق مي ورزد و بدو مي بالد عاشق خدا شد . در اين راه هر كس آزاد است كه او را چگونه ببيند خدايي حسابگر و انتقامگير كه بايست همواره از او ترسيد و يا پروردگار و مربيي كه بايست عاشقانه سخنانش را به گوش جان نيوش كرد و البته ما عاشقانه پرستيدن او را برگزيده ايم چرا كه تجسم كامل رحمت الهي را از اولين ثانيه هاي نزول وحي بر قلب پاك محمد نظاره گريم و بدين صورت با پيامبر رحمت كه واسطه فيض الهي است شروع به حركت مي كنيم تا راه چاره اي به اين بن بست خود ساخته بيابيم .
همچون حافظ در لوح دل خود جز الف قامت دوست ننگاريم و از امروز بسم الله را در لوح دل خويش جاي دهيم و عاشق خدا شويم.
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
عاشق وقتي نام معشوق را به كرات تكرار كرد سرانجام زمام اختيار را از دست داده و براي جستجوي او راه سفر در پيش مي گيرد ، سير آفاق و انفس مي كند و در هفت شهر عشق آبديده مي گردد تا كه سرانجام به لقاي سيمرغ هستي مي رسد و آنجاست كه در مي يابد خود آيينه تمام نماي سيمرغ هستي گشته و به صفات و اسماءاش آراسته شده است؛ منشاء خير و رحمت الهي به جهانيان شده و كريمانه رحمتش را نثار مردم مي كند براي او ديگر خودخواهي و خودبيني معنا ندارد رحمان مي شود دوست و دشمن در برابر رحمت رحمانيش يكسان است و به همه باران رحمتش را فرو مي ريزد و در برابر رحمتي كه به او مي رسد به بهتر از آن مي نوازدش و رحمت دائمي خويش را به آنان عطا مي كند . از ناسپاسي و فراموشكاري و از ناداني و خطاي ديگران در مي گذرد و لذت عفو و بخشش را در چشمان ديگران به نظاره مي نشيند.
رمز جاودانگي در نيكي كردن و كريمانه عشق ورزيدن است. آنان كه نام الله را نه براي نان كه براي رضاي الله بكاربرده بودند براي شناساندن الله , براي تجلي آن الله در جهان كوشيده بودند امروزه نام و اثرشان زنده است و هنوز هم عاشقان درگه الهي ياد و نام و اثر آنان را به ياد معشوقشان بكار مي برند اگر امروز از حافظ و مولانا نامي مانده است بخاطر اين زيبايي است بخاطر اين دعوت به نيكي و مهرباني است چون آنان در اين مسير گام برداشته اند پس جاودانه مانده اند .
به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ كه بر در تو نهد روي مسكنت بر خاك
اما آنان كه خدا را براي خرما اجير كرده بودند و نام خدا را دام تزوير نموده بودند رفتند و امروز اگر نامي از آنان هست در توصيف تزوير ، ستم و زشتخويي آنان است .كجايند آنان كه به عزت فرعون سخن راندند و به نام نامي فرعون به مردم ستم كردند. حتي آنان كه نام خدا را دام تزوير قرارداده بودند نيز چون در دل خدايي نبودند كم كم به فراموشي سپرده شدند و سرانجام جز او و ياد او در اين دنياي فاني نخواهد ماند.
« و يبقي وجهه ربك ذوالجلال و الاكرام »
وقتي خدا رحمان را پيش از رحيم آورده است يعني اينكه اي بنده و اي خليفه من تو نيز به همه مهربان باش رحمتت را به همه ببخشاي وآنگاه با عفو خود لذت عفو را بچش.
رب العالمين اين دو صفت را با هم آورده توام بودن صفت مبالغه و مشبهه نشانگر كثرت و تداوم رحمت الهي است و اين يعني اميد يعني دلگرمي در راه عشق الهي و سرانجام كارها. يعني وسعت رحمت الهي. در واقع هنگامي كه جمله بسم الله را بكار مي بريم به خود اميد مي دهيم و دلگرم سر انجام كار مي شويم همه ما مي توانيم محمدي باشيم دربطن جامعه، كه مردم را به سوي او بخوانيم و كليد در گنج رحمت الهي گرديم.
***
بايست بپاخيزيم و كمرهمت ببنديم و محمدي گرديم در بطن جامعه كه او را به مردم بشناسانيم بايست تحولي در جامعه برانگيخت تا كه نور تابناك آن به ديد همگان برسد ؛ بت هاي دروغين را رسوا كنيم و انديشه و اراده خويش را از دست خداوندان زر وزور وتزوير رها كنيم. از بند هواي نفس رها شويم و به اغوش يگانه پروردگار جهان باز گرديم دست هواپرستان را از دين قطع كنيم و رنگ خدا را به مردم بشناسانيم فطرت انسان به سوي اوست اگر اربابان متفرق بگذارند بوي الهي به مشام فطرت ها برسد. بياييد همچون محمد، الله را به مردم بشناسانيم تا رحمت رحماني اش همچون مي مردم را مست كند و رحمت رحيمي اش لذت عفو و بخشش را به مردم بچشاند سَيَران دادن بسم الله در جامعه وحدت و هماهنگي و موزوني را به جامعه ارمغان مي آورد بياييد به مردم لذت قرب الهي را بچشانيم و سوره علق آمده است تا ما را محمدي در بطن جامعه گرداند محمدي که مثل ربش رحيم و غفور و کريم است...